قلم های خاکی

تحقیق و پژوهش سیره شهداء

قلم های خاکی

تحقیق و پژوهش سیره شهداء

فکه...!
من راه گم کرده ام ، اینجا از هرکه میپرسم نشانی از تو نمیدهد...!

از شهر گریخته ام و به تو روی آورده ام، تو خود بگو چه گذشت...!

تبلیغات
Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

#ابوالفضل_سپهر

ابوالفضل سپهر در نگاه #مادر/ بچه‌ای که نه جبهه رفته، نه تیر خورده!

شنبه, 28 شهریور, 1394 - 17:30
داغ ابوالفضل هنوز برایش تازه است و چه زیبا از کمک‌هایی که ابوالفضل پس از عروجش به مادر می‌کند، سخن می‌گوید. با مادر سپهر و برادرش بهراد در قرچک ورامین به گفت‌وگو نشستیم. با مادر اشک ریختیم و دلمان برای لحن سوزناک «اتل‌متل»‌های ابوالفضل تنگ شد.

سرویس پرونده: تا به حال ابوالفضل سپهر را از زبان دوستان و رفقایش شناخته بودیم اما نشستن پای صحبت‌های مادر و بردارش، لذتی دیگر داشت. زهره مینویی مادری است دل‌سوز مانند همه مادران ایرانی، از همان مادرانی که جانش برای بچه‌هایش درمی‌رود. او سختی‌های زیادی کشیده، در جوانی داغ همسر دیده است و چندسال بعد جوان رشیدش را از دست داده است.

داغ ابوالفضل هنوز برایش تازه است و چه زیبا از کمک‌هایی که ابوالفضل پس از عروجش به مادر می‌کند، سخن می‌گوید. با مادر سپهر و برادرش بهراد در قرچک ورامین به گفت‌وگو نشستیم. با مادر اشک ریختیم و دلمان برای لحن سوزناک «اتل‌متل»‌های ابوالفضل تنگ شد.

***

ابوالفضل از دوره کودکی در تلویزیون بازی می‌کرد و بعد هم سراغ شعررفت. چطور پایش به هنر باز شد؟

مادر: بچه بااستعدادی بود. 12 سال بیشتر نداشت که تئاتر بازی می‌کرد. معلم هنر از بازی ابوالفضل خوشش آمد. سپهر را به یک کارگردان تئاتر معرفی کرد. ابوالفضل هم کم نگذاشت. چندین اجرا در تئاتر شهر داشت تا اینکه کم‌کم به تلویزیون هم وارد شد.

در مجموعه‌های مختلف هم بازی داشت ...    

مادر: بله. حدود چهار برنامه تلویزیونی هم بازی کرد و مورد توجه کارگردان‌های زیادی قرار گرفت. خیلی می‌آمدند دنبالش. آن زمان که این قدر شبکه و برنامه نبود. دو شبکه داشتیم و چند برنامه محدود. بنابراین خیلی توی چشم آمد.

درآمدی هم داشت؟

مادر: بله. ولی به سبک خودش از درآمد استفاده می‌کرد.

یعنی چطوری؟

مادر: مثلاً از ابوالفضل دعوت کردند در سریال «هزار برگ و هزار رنگ» بازی کند. دستمزد خوبی هم می‌گرفت. یک روز بعد از آنکه دستمزدش را گرفت، آمد کنار من گفت: مامان یک کاری می­خواهم بکنم راضی باش. گفتم چی کار می­خواهی بکنی؟ گفت اگر راضی باشی می­خواهم با این پول بروم یک مقدار روغن، برنج و .... بگیرم، بگذارم در خانه بچه یتیم‌ها، بیوه‌زن‌ها و.... زنگشان را بزنم و فرار کنم. خیلی به فکر فقرا بود.

دلیل جدایی‌اش از کار هنری چه بود‌؟

مادر: زمانی که با همکلاسی‌ها و معلم دینی مدرسه‌شان آقای حیدری، هیات انصارالحجه(عج) را راه‌اندازی کردند، دیگر میلش به بازی کردن کم شد. گفت محیط این جور کارها به من نمی­­سازد. بعد از چند وقت دیگر سراغ پروژه جدید نرفت. بی­خیالش شد.

چه چیزی باعث شده بود، از سنین کودکی وارد بازار کار شود؟

مادر: از دست دادن پدر باعث شده بود ابوالفضل از سنین کودکی به فکر تأمین معیشت زندگی من و تنها برادر خودش باشد. او پسر بزرگ خانواده سپهر بود. کارهای زیادی هم انجام می‌داد. دوست داشت ما محتاج نباشیم.

شما در خانواده چقدر به ابوالفضل توجه داشتید؟

مادر: خیلی. من عاشقش بودم. با هم رفیق بودیم. شعرهایی که می‌گفت اول برای من می‌خواند. من هم مادر بودم. دوست داشتم بهش محبت کنم. یادم است یکی دو سال قبل از رفتنش، روز تولدش بود. گفتم: ابوالفضل برای تولدت چه می­خواهی تا برایت بخرم. تا این حرف را شنید اشک تو چشمانش حلقه زد. گفت مامان امروز روز قیام مردم ورامین است ما هم که اهل ورامین هستیم. من تولد نمی­خواهم..... ابوالفضل پانزده خرداد به دنیا آمده بود.

دیگران درباره سپهر چه احساسی داشتند؟

مادر: خوب خیلی‌ها به پسرم علاقه داشتند. از جمله مادران و خانواده‌های شهدا و جابازان. البته بعضی‌ها هم به او حسادت می‌کردند.

حسادت برای چه؟

مادر: می‌گفتند که این بچه کیه؟ نه جبهه رفته و نه تیر خورده... یک کفش آدیداس می‌پوشد، هی این طرف و آن طرف دعوتش می‌کنند. ولی ابوالفضل جدی نمی‌گرفت.

رابطه‌اش با مسائل دینی چطور بود؟

برادر: اهل نماز شب بود. دائم ذکر می‌گفت. دائم‌الوضو بود. خیلی به نماز اول وقت توجه می‌کرد. یکی از دوستانش تعریف می‌کرد که هر زمان با هم بودیم، موقع اذان که می‌شد باید نمازش را می‌خواند. چندین مرتبه سوار ماشین بودیم. اصرار می‌کرد بزن کنار باید نماز را اول وقت بخوانم.

ما شنیدیم سپهر آموزش خنثی کردن مین را هم دیده بود. می‌شود در این رابطه توضیح بدهید؟

برادر: می‌گفت می‌خواهم بروم سلمان رشدی را به هلاکت برسانم. برای همین به سردار همدانی التماس می­کرد به من تخریب را یاد بدهید. بالاخره قبول کردند تا آموزش تخریب ببیند. چند جلسه‌ای نگذشته بود که سر کلاس گفت بگذارید درس امروز را که نحوه خنثی کردن مین است، من توضیح بدهم. اتفاقاً خوب هم توضیح داده بود.

مگر قبلاً آموزش دیده بود؟

برادر: خیر! اتفاقاً توی کلاس هم این حرف را به او گفتند که تو آمده­ای آموزش ببینی، چطور این مسائل را بهتر از مربی می‌دانی. ابوالفضل هم گفته بود یک شهیدی را دیشب در خواب دیدم. شهید به من گفت فردا می‌خواهند این درس را به تو یاد بدهند. تو بلد شو و این‌گونه که می‌گویم بگو. او به من آموزش داد.

به نظر شما هدف ابوالفضل از بیان مشکلات جانبازان چه بود؟

برادر: می­گفت چرا باید یک سری‌ها از انقلاب و خون شهدا سوء استفاده کنند، بعد یک همسر جانباز این همه دغدغه داشته باشد. کم‌کم به این رسید که این حرف‌ها را باید در قالب شعر بزند. دنبال این بود که حقایق را بیان کند. ترس و واهمه‌ای از کسی نداشت. حتی یک مرتبه هم تهدیدش کردند. گفت بگذارید من را بکشند. نباید به خانواده شهدا توهین کنند. نباید حق جانبازان را پایمال کنند....

برای درمان بیماری‌اش چه کردید؟

مادر: بیماری دیابت داشت. خیلی تلاش کردیم. از این بیمارستان به آن بیمارستان. از بستگان هم به او پیشنهاد دادند برای درمان و زندگی با آنها به خارج از کشور برود. قبول نمی‌کرد. می‌گفت من ذره‌ای از خاک حسینیه‌هایی که در آن عزاداری اهل بیت(ع) می­شود را به هزاران مملکت خارجی نمی‌دهم. من می‌خواهم در مملکت خودم باشم و همین جا بمیرم.

از چه راه‌هایی اشعار سپهر منتشر می‌شد؟

برادر: جاهای مختلفی دعوتش می‌کردند تا شعر بخواند. دانشگاه‌ها، مجالس مذهبی، یادواره شهدا و... و این باعث می‌شد صدا و تصویر سپهر، ضبط و در سراسر کشور منتشر شود.

پس دعوت می‌شد؟

برادر: بله دعوتش می‌کردند و اتفاقاً هدایای زیادی هم به ایشان می‌دادند. با اینکه خودش به سختی زندگی می‌کرد اما به مادیات اهمیت نمی‌داد و اغلب هدایا را یا به خانواده­ شهدا می­داد یا به مستمندان هدیه می‌کرد.

سپهر در فقر مالی بزرگ شد. رفتارش با مستمندان چگونه بود؟

مادر: بگذارید با یک خاطره جواب سوال شما را بدهم. نزدیک عید بود. می­خواستم بروم خرید کنم. به ابوالفضل گفتم برای شب عید چی بگیرم، باید لباس­هایت را نو کنی. گفت برای من یک شلوار شش جیب و یک پیراهن یقه آخوندی بخر، دیگر چیزی نمی‌خواهم. رفتم بازار شلوار و پیراهنی که خواسته بود برایش خرید کردم به اضافه یک سری لباس دیگر. منزل که رسیدم ابوالفضل لباس‌ها را دید. گفت من که گفتم فقط یک شلوار و پیراهن می­خواهم. گفتم احتیاجت می‌شود. گفت نه من همین کفایتم می‌کند. الباقی پوشاک را برد داد جشن نیکوکاری. گفت بگذار دیگران هم خوشحال شوند.

این طور که دوستانش می‌گفتند خیلی به دنیا بی‌اعتنا بود...

مادر: بله واقعاً ظواهر دنیا برایش جذابیت نداشت.از جاهای مختلف می­خواستند از ابوالفضل دعوت کنند. ولی به سختی مشخصاتش را پیدا می­کردند. می­گفتم پسرم یک موبایل برای خودت بخر. شما به موبایل احتیاج داری. قبول نمی‌کرد. می‌گفت من از این پول‌ها ندارم. هر وقت هم توانستند موبایل بخرند من هم می­خرم.... پول‌هایش را صرف فقرا می­کرد.

چه زمان‌هایی مشغول به گفتن اشعار می‌شد؟

برادر: معلوم نمی‌کرد. حالت خاصی بود انگار. به او عنایت می­شد. یک دفعه توی مهمانی، سر سفره یا داخل ماشین قلم و کاغذ دست می‌گرفت شروع می‌کرد به نوشتن شعر. اتل متل... خودش هم می‌گفت این اشعار مال من نیست.

پس شعرها مال کیست؟

برادر: می‌گفت آنها می‌گویند و من می­نویسم. حتی چند مرتبه با دوستانش بر سر تغییرات در اشعار بحث می‌کرد. آنها می­گفتند این قسمت شعر را باید تغییر بدهی، ابوالفضل جدی می‌ایستاد و می‌گفت: نه، نمی‌توانم. این اشعار مال من نیست. نمی‌توانم تغییرش بدهم. این اشعار مال آن طرف است.

از مریضی‌اش بگوئید؟ دوستانش می‌گویند مقطعی چشمان سپهر جایی را نمی‌دید...

مادر: مریضیش باعث شده بود، سوی چشمانش را از دست بدهد. صبح که از خواب بیدار شد، سرش به دیوار برخورد کرد. دوست نداشت من متوجه شوم. ولی بهراد پسر دیگرم قبلاً به من گفته بود. بچه توداری بود.

بیماری چشمش ادامه پیدا کرد؟

مادر: خیر. یک روز به من گفت مقداری چشم و سرم درد می‌کند. خواب دیدم که گفتند به مادرت بگو این کارهایی را که ما می‌گوییم انجام بده تا تو خوب بشی. طبق خوابی که ابوالفضل دیده بود، من مقداری گیاه تهیه کردم و ابوالفضل از آن استفاده کرد. انگار معجزه شده بود. بعد از چند روز سوی چشمانش برگشت.

ابوالفضل اوقات تنهایی را چگونه می‌گذراند؟

برادر: پاتوق اصلی سپهر در بهشت زهرا(س) قطعه 44 بود، همان جایی که دفن شده است. ارادت زیادی به شهدای گمنام داشت. به دیگران هم توصیه می‌کرد اگر حاجتی دارند، نذر کنند و 40 قبر شهید گمنام را شستشو دهند تا انشاءالله خداوند به واسطه این کار حاجتشان را برآورده کند.

چه برنامه‌ای در بهشت زهرا(س) داشت؟

 خودش مقید بود که قبر شهدای گمنام را تمیز کند. یک بار با آب می‌شست و بعد با یک دستمال تمیز، آب را می‌گرفت تا گرد و خاک دوباره آن را خراب نکند.

از وضعیت دفن سپهر بگوئید.

مادر: دو قبر برایش آماده کرده بودند یکی قطعه هنرمندان و دیگری در قطعه 44 شهدای گمنام. البته ما نفهمیدیم قبری که در قطعه 44 برایش آماده کرده بودند چگونه شناسایی و کنده شده بود. رئیس بهشت زهرا(س) هم خبر نداشت. به هر حال با اصرار دوستان و خانواده، ابوالفضل کنار شهدای گمنام بهشت زهرا(س) به خاک سپرده شد. اتفاقی که بعد از آن برای کس دیگری رقم نخورد و باز این هم عنایت شهدای گمنام به خادم خود بود. هنوز هم مادران شهدایی که فرزندانشان برنگشته‌اند به سر قبر ابوالفضل سپهر می‌آیند و با او درد و دل می‌کنند.

از دلتنگی‌های بعد از ابوالفضل بگوئید؟

مادر: عادت داشتم بعد از فوت ابوالفضل می‌رفتم داخل اتاقش و با او درد و دل می‌کردم. یک روز دلم خیلی گرفته بود. بابت مسئله‌ای دچار گرفتاری مالی شده بودم. همین‌طور که داشتم کتاب‌های ابوالفضل را تمیز می‌کردم، گفتم پسرم کاش بودی من خیلی تنها شدم، الان احتیاج مالی شدیدی پیدا کردم و... مشغول خودم بودم که یک دفعه دیدم از لابه‌لای کتاب‌ها یک سکه بهار آزادی افتاد پائین! باورش سخت بود. درست بعد از درد و دل من با او و بیان مشکل، به طور عجیبی ابوالفضل به من کمک کرد.

پس به شدت حواسش به شما هست؟

مادر: خیلی. زمانی که زنده بود می‌گفت مادر هرکاری داری به خودم بگو، من برایت انجام می‌دهم. بگذارید یک خاطره دیگر هم از کمک‌های ابوالفضل بعد از فوتش برایتان بگویم.

صاحبخانه به شدت فشار آورده بود که باید 2 میلیون تومان بگذاری روی پول پیش خانه وگرنه باید سریع بلند شوی. من هم واقعاٌ بعد از ابوالفضل تنها شده بودم. کسی را نداشتم که کمک کند. شروع کردم به گریه کردن و شکایت به ابوالفضل که چرا مادرت را تنها گذاشتی. من این پول را از کجا بیاورم. مگر همیشه نمی‌گفتی مادر! خودم نوکرتم... با همین حال خوابیدم. صبح با زنگ تلفن بیدار شدم. آقای اکبری ناشر کتاب سپهر بود. چند وقتی بود از ایشان خبری نداشتم. آقای اکبری کلی معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید سرم شلوغ بوده، نتوانستم با شما تماس بگیرم. آدرس بدهید می‌خواهم مبلغ بدهکاری بابت قرارداد کتاب را برایتان بفرستم. یک میلیون و پانصد هزار تومان برایم فرستاد و پانصد هزار تومان هم طی جریانی شبیه به همین جور شد و من توانستم پول صاحبخانه را پرداخت کنم. ابوالفضل همیشه با من است.

از اعتقاداتش به انقلاب و رهبری بگوئید.

مادر: خیلی به حضرت آقا علاقه داشت. همیشه با دیگران بر سر ایشان بحث می‌کرد. واقعاً غیرت خاصی به ایشان داشت. می‌گفت باید حرمت آقا را خیلی نگه داریم. ایشان نایب امام زمان(ع) هستند.

با حضرت آقا دیدار هم داشت؟

مادر: نه مثل دیدارهایی که امروزه ایشان انجام می‌دهند.

می‌شود بیشتر توضیح بدهید؟

مادر: یک روز که از کوه آمده بود، خیلی خوشحال و سرحال آمد پیش من و گفت مامان می‌دانی امروز رفته بودم کوه، چه کسی را دیدم؟ گفتم حتماً عمو. گفت نه. چندتا اسمی را که دوستشان داشت گفتم. گفت نه. تعجب کردم گفتم پس کی که این‌قدر خوشحالی؟ گفت: وقتی داشتم می‌رفتم بالا عشقم را دیدم، مقام معظم رهبری را دیدم. با آقا سلام و علیک کردم. دستش را بوسیدم. گفتم آقا جان من شما را خیلی دوست دارم.... عاشق حضرت آقا بود. همیشه نام ایشان را با احترام می‌برد.

منبع:http://hvasl.ir/content/7925

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۴ ، ۱۲:۱۹
عباس روحی دهبنه

انسان مخلوق عجیبی است؛ از لحظه ای که چشم به جهان می گشاید، همه دنیا را برای خود می‌خواهد، همه آمال و آرزوهایش بر محور «من»، و «خود» دور می زند؛ تصور می کند که همه دنیا برای رضای خاطر او و تأمین لذات او خلق شده است؛ معیارهای او بر اساس مصالح و منافع او تغییر یافته و حق و باطل را بر پایه خودخواهی و مصلحت طلبی خود توجیه می نماید

این همه خودخواهی؛ کینه و حقدها ، آتش افروزیها، غرورها، حق کشیها، خونریزیها، اختلافها و کشمکشها؛ از همین جا سرچشمه می گیرد تاریخ جهان؛ صفحه تمام نمای این خصیصه فطری انسانهاست.

در دنیا انسانهایی نیز یافت می‌شوند ‌که عمق دیدشان با دیگران تفاوت دارد، به لذّات مادی دنیا راضی نمی شوند، به مال و جاه و اولاد علاقه چندانی ندارند، به آرزوهای زودگذر دل نمی‌بندند، و به طور کلی اسیر دنیا نمی شوند ولی در عین حال به «خود» و به «من» علاقمندند. «منِ» آنها والا مقام است و خواسته هایی والا دارد و هیچگاه خود را سرگرم بازیچه‌های دنیا نمی کند، آرزوهای آن آسمانی و خدایی است، به بینهایت و ابدیت اتصال دارد و همه دنیا را در بر می گیرد، از معراج روح سیراب می شود و در بعدی روحانی و خدایی سیر می کند. ولی به هر حال رنگی از خودخواهی و خودبینی در آن وجود دارد

البته هستند معدود کسانی که از این خودخواهی هم می گذرند و آن چنان در خدا محو می‌شوند که دیگر «خود» و «من» نمی بیند، و با همه وجود به درجه وحدت می رسند. از این بحثهای فلسفی و عرفانی بگذریم، زیرا هدف این مقال آنها نیست. اینجا سخن از موقعی است که آدمی در برابر تجربه‌ای سخت قرار می گیرد، و مرگ بر او مسلم می شود، و براستی دست از جهان می شوید، با همه دنیا و مافیها وداع می کند، همه خودخواهی هایش ریخته می شود، به پوچی زندگی و آرزوهای زودگذرش آگاه می شود، آسمان رنگ دیگری به خود می گیرد، زمین جلوه دیگری می‌یابد، گذشته‌ها همچون خیال از نظر آدمی می گذرد، دشمنیها، کینه‌ها، حسادتها، کوته‌نظریها، خودخواهیها، غرورها، خواسته ها، آرزوها، همه پوچ و بی معنی می نمایند؛ آدم می ماند و خدا را که ماورای این زمین و زمان است و بقیه بازیچه است، مسخره است، بی معنی است

در این حالت، آدمی با دنیا وداع می کند، از همه چیز می گذرد، خود را به خدا می سپرد، و آماده هجرت به دنیای ماورایی می شود، از همه خواسته‌ها و آرزوها سبک می گردد، گویی در عالم برزخ سیر می کند و حالتی خاص و عجیب در او پدید می آید که با هیچ چیز قابل مقایسه نیست.

انسان در اینجاست که کاملاً خود را به خدا می دهد، و از همه چیز خود، حتی غرور و منِ «خود» در می گذرد، می داند و اطمینان حاصل می کند که همه آنها به باد رفته اند و نابود شده اند و دیگر نیستند، و بی معنی و پوچ بودند، و دیگر باز نمی گردند

اکنون اگر به خواست خدا، انسان از عالم برزخ باز گردد، دوباره قدم به جهان مادی بگذارد، و دوباره زندگی را از سر بگیرد، حالات زیر در او به وجود می آیند:

1- احساس شرم از آن همه کودکی، و آن همه آرزوهای بچگانه و خواسته های پست که قبلاً داشته است.

2- احساس اینکه به عقلی کلی تر پی برده، و به حقایق بزرگی عملاً رسیده است. بنابراین، معیارها در نظر انسان تغییر پیدا می کند، از پوچیها و مسخره ها صرف نظر می‌کند و خواسته هایش در بعدی عمیق تر و وسیعتر جاری می گردد.

3- احساس اینکه او و همه او متعلق به خداست، او از همه چیز خود درگذشته است، و اگر دوباره به دنیا آمده، فقط به خواست و اراده خدا بوده است، بنابراین او برای خود چیزی و وجودی ندارد، هر چه هست اراده و مشیت خداست، و او فقط باید به خاطر خدا و در راه خدا قدم بردارد، و سراسر وجود خود را وقف خدا نماید و بس

این حالات، که در تجربه ای کوتاه و سریع به انسان دست می دهد، با نتیجه سالها عبادت و ریاضت و مطالعه و تحقیق برابری می کند و آن چنان آدمی را منقلب می نماید که انسانی جدید و بازساخته به وجود می آورد

در نبرد معروف سوسنگرد، در تاریخ 26/8/59، هنگامی که توسط 50 تانک و صدها کماندوی عراقی محاصره شده بودم، چنین حالتی برای من پیش آمد، که بسیار مقدس و ملکوتی بود

از خدای بزرگ می خواهم که این حالت ملکوتی را در وجود من مستدام بدارد...

۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۴ ، ۰۹:۲۴
عباس روحی دهبنه

توضیحات بیشتر درباره این شهید 15 ساله به زودی در همین وبلاگ انتشار می یابد.

۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۴ ، ۰۸:۴۹
عباس روحی دهبنه

پیام سید حسن کامله و توضیحی نداره...!

فقط همین بس که  #ما_عاشق_مبارزه_با_صهیونیست_هستیم

۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۳ ، ۱۲:۳۷
عباس روحی دهبنه

با سلام و تشکر از تمامی دوستانی که در چاپ این اثر به بنده حقیر کمال همکاری رو داشته اند و با تشکر از سردار مهران طهماسبی که زحمات فراوانی در به چاپ رسیدن این کتاب کشیده اند و مهندس عبدالرسول دهقان مدیر عامل شرکت عمران مسکن شمال که هزینه چاپ این اثر را تقبل کرده اند...

و با تشکر از محمد اسماعیلی عزیز برای طرح جلد این کتاب...

خلاصه ای از کتاب "از خاک بپرس...!"

غروب بود. باد تندی می­وزید. گرده­های خاک در هوا معلق بود. دید چشمانم کم­سو شده بود، با همان حالت به اطرافم نگاه می­کردم، هر کسی رو با حال و هوای خودش می­دیدم، یکی سجده کرده بود، دیگری ناله و گریه می­کرد، خیلی ها مُشتی خاک به عنوان تبرک بر می­داشتند، و آن یکی با چشمانی اشکبار طلب آمرزش می­کرد.

خودم نفهمیدم کِی اَشکام سرازیر شد، دو زانو روی خاک نشستم، چیز زیادی از این سرزمین نمی­دانستم ولی نمی­دانم چرا احساس غریبی نمی­کردم، حس می­کردم به این­جا تعلق دارم، با اَنگشتام  بسم­الله زندگی جدیدم را حک کردم و سَرم را، روی خاک مقدسش نهادم و چشمانم را آرام بستم. یک لحظه احساس کردم تنهای تنها در این سرزمین هستم. احساس کردم صدای گلوله و خمپاره و انفجار می­آید، همراه با آن ندای تکبیر رزمنده­ها را شنیدم، می­خواستم چشمانم را باز کنم شاید آن­ها را ببینم ولی حسی به من می­گفت باز نکن ...! به همان حالت ماندم، حس کردم که سبک شدم، فهمیدم که خدا مرا به مسیر دیگه­ای برده. وچشمانم را باز کردم و دیگر چیزی ندیدم و به همان حالت اول برگشتم و بلند فریاد زدم خداااااا....

طرح جلد: محمد اسماعیلی(shiaart)

#کتاب_از_خاک_بپرس

۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۳ ، ۱۲:۴۶
عباس روحی دهبنه

بسم رب الشهداء




(قسمت اول) درد دل با فکه

فکه ...!

آری،منظورم همان سرزمینی ست که آسمان و زمینهای رملی اش شاهد وقایعی بودند که قلم و کاغذ شرمسار است آن را به تصویر بکشد...!

چه بنویسم ...؟!

چه بگویم ...؟!

هرآنچه بگویم، می گویند افسانه ای بیش نیست...!

ولی برایتان میگویم که افسانه نیست...!

باورت نمیشود، از فکه بپرس..!

از فکه بپرس چه برسر فرزندان خمینی(ره) آمد...!

از ماسه های رملی اش بپرس که چگونه با خون این عزیزان سیراب شد...!

نه، اینطور نمیشود ...!

نشانی بهتر میدهم...!

در دل شبها، از آسمان پر ستاره اش بپرس که چگونه میتوان در ظلمات شب راه را با این ستاره ها پیدا کرد.. !

ای فکه...!

باتو هستم...!

من راه گم کرده ام ، اینجا از هرکه میپرسم نشانی از تو نمیدهد...!

از شهر گریخته ام و به تو روی آورده ام، تو خود بگو چه گذشت...!

راحت باش،نگاه  بر چهره ی گنه کارم مکن ...!

چه میخواهی از من؟ هرآنچه بخواهی میدهم،فقط بگو چه دیده ای...؟!

می دانم ...!

آری می دانم،هنوز عزیزان مارا در دل این خاک در آغوش گرفته ای...!

تو چه دیده ای که  با آنها انس گرفته ای؟

به من بیاموز،نترس،قول می دهم مثل خودت امانت دار خوبی باشم...

فــــــــــــــکه منتظرم...

با من سخن بگو...!

 

(قسمت دوم) زبان حال فکه

ای جوان دست بردلم مگذار که سخنها دارد...!

آری...!

نامم فکه است                                                                            

و چقدر سخت است تحمل این نام،

سخت است بازگو کردن یک راز...

و سخت است بگویم چه برسرم آمد...

از انسانهایی برایت سخن میگویم که آن شب شور و اشتیاق خاصی داشتند...

از انسانهایی می گویم که  وقتی رمز عملیات اعلام شد، احساس کردند که لحظه ، لحظه وصال است...!

آری آنان مثل مرغی بودند در قفس زنهار دنیا و آماده پریدن،پریدن از قفسی بس تنگ ...!

ولی کمی آنطرف تمام دنیا دست در دست هم نهاده تا در برابر این انسانها بجنگد....

اما...!

اما،دنیا از یک چیز بی خبر بود، بی خبر بود که این مردان برای دفاع  از خاک و دین و ناموس از همه چیز خود  میگذرند  تا اسلام زنده بماند، تا ذره ای از خاک وطن به دست اشغالگر نیافتد...!

آری، شبیه افسانه است...!

ولی من هنوز آن شب عملیات را به یاد دارم.

به یاد دارم که چگونه به میدان مین می زدند و از همه طرف آتش برویشان باریدن می گرفت ولی آنها توجه ای به این بارش نمی کردند، دشمن پشت میدان مین  قبلی یک میدان مین جدید به عمق یک کیلومتر زده بود و گذشتن از آن ناممکن بود...

ولی برای بچه ها ناممکنی وجود نداشت، چون کسی که ایمان دارد ناممکن برایش وجود ندارد...

هرلحظه انفجاری و هرلحظه جوانی روی زمین و هربدن پلی برای گذر کردن از میدان مین...

آری، از آن میدان مین عبور کردند و حال باید از سیم خاردارهای حلقوی شکل عبور میکردند....

چقدر راحت میگویم که عبور کردند، ولی من هنوز صدای انفجارهای مین را در گوشم به یادگار، نگه داشتم و هنوز تکه هایی از بدنهای پاره پاره شده تخریبچی ها را در آغوش گرفتم تا به یاد داشته باشم چه مردان مردی از جان خود گذشتند تا...!بگذریم...!

هنگام عبور از میدان مین،کسی زیرپایش را نگاه نمیکرد ...!

نمی گویم چه در زیر پوتین ها لگدمال میشد، فقط می گویم که با هر قدم ندای یا زهرا(س) از لبان خشکیده ی بسیجی خفته در خاک بلند می شد و این یعنی ما هنوز ایستاده ایم...!

بعد از گذر کردن از میدان مین، بچه ها به سنگرهای کمین دشمن  رسیدند، سنگرها را پشت سر گذاشتند...!

چه خبر بود آنسوی سنگرهای کمین...!

کانال...!

آری کانالی عمیق و عریض، پر از آب و تله های انفجاری...!

بچه ها چه مردانه از کانال گذشتند ولی بعد از گذر از آن باز میدان مین و بعد از آن  کالیبرهای تیربار سنگین دوشکا...

آری، بعد از گذر از این همه موانع تازه عملیات شروع می شود و ما چه راحت از آن سخن میگویم و چه راحت آن را بر لوح کاغذ می آوریم.همیشه قلم شرمسار بوده و هست و همیشه کاغذ تحمل این جملات را نداشته و ندارد...!

بچه ها به دژهای دفاعی دشمن هجوم بردند، گلوله مثل باران برسرشان فرود می آید اما انگار مردان خدا، گلوله را همچون قطرات آب میدیدند و احساس میکردند در زیر باران رحمت الهی پاک میشوند...!

خاکریز اول دشمن با این اوصاف تسخیر شد، بچه ها به سمت خاکریز دوم هجوم بردند...!

اما...!

اما،اینبار به میدانهای مینی برخورد کردند که با عملیات های گذشته فرق داشت،بچه ها زمینگیر شدند و آنجا بود که از هر طرف گلوله های توپ و خمپاره و کاتیوشا و ضدهوایی به سویشان شلیک شد و با هر یازهرا(س) یک مرد بر زمین می افتاد...!

{سکوت}

{موزیک}

و سرانجام،  صبح فرا رسید...!

انگار خورشید خجالت میکشید طلوع کند و فجرش با فجرهای دیگر فرق داشت ...!

بچه ها آرام خوابیده بودند،بعضی در کانال ، بعضی روی سیم خاردار ، بعضی در میدان مین و بعضی در ارتفاع 112...!

آری،من فکه ام...!

فکه ای که سالیان سال است این مردان را در آغوش گرفته و بیش از سی سال است که تنها نیست و هنوز هم  با آنها درد و دل میکند ...!

سیزدهم فروردین هزار وسیصدونود و سه

عباس روحی دهبنه


۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۳ ، ۱۰:۳۴
عباس روحی دهبنه

خلاصه ای از متن نمایشنامه سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــما

بعداز اجرا در شهر املش این نمایش در شهر های لنگرود و لاهیجان و رودسر و رشت برگزار می شود.
سرپرست گروه تئاتر شروم بیان کرد: نمایش سلما اثر عباس روحی دهبنه ، سرگذشت یک جانباز موجی است که در آسایشگاه معلولان به سر می برد و در این بین ماجرای خواستگاری دخترش اتفاق می افتد را روایت می کند، که امید است در بازبینی مورد پذیرش و با توانمندی و خلاقیت هنرمندان، بتواند در جشنواره تئاتر استان به موفقیت دست یابد.

وی در ادامه افزود: بازیگران این نمایش را عبدا... بهادری، سهیل حسنی، مهدی محمد پور، سیده مائده هوشیار، مائده عمرانی و فرزانه حسین نژاد بر عهده دارند و عبدا... بهادری، سیده مائده هوشیار، علی پارسا، آرش پروانه و کیان حق پرست از جمله عوامل تئاتر مذکور می باشند.


(حاج صادق داخل اتاق خواب درحال استراحت،زهراوسلما هم دراتاق پذیرائی،سلما بی خبرازاینکه پدرش بیداره وتمام حرفهای آنهارومی شنوه،شروع میکنه به بحث درمورد وضعیت پدرش)

سلما:نگفتم مامان ...!نگفتم حال باباخوب نیست !چقدر بهتون گفتم بابا،باکوچکترین سروصدا حالش بد میشه

(زهرامی پره توحرف سلما)

زهرا:چه خبرته ...!؟آروم تر،صدات رومی شنوه!

سلما: نترسید،بااون آرام بخشی که شما بهش زدید خواب،خوابه...ولی مامان،اگه بابافرداشب حالش بدبشه پاک آبروم میره،مطمئنم مراسم بهم می خوره،توروخدایه کاری بکنید.

زهرا:چکارکنم دست خودش که نیست ،موجیه می فهمی یعنی چی ؟به خاطر ماوامثال خانواده سیامک رفته اینجوری شده،حالا تومیگی باعث آبروریزیه،توباید افتخارکنی فرزند جانبازهستی!

سلما:افتخارکنم...!چه افتخاری !تاحالاکه همش باعث سرافکندگی من بود.(بابغض)دوران بچگیم یادتون نیست،زمانی که بابا تواسارت بود همش حسرت نداشتن بابارومی کشیدم،منم دوست داشتم بابام بغلم کنه ودستاش رو،روسرم بکشه ،منم دوست داشتم مثل همکلاسیهام بگم بابام این کفش رو برام خریده،بابام این کیف رو برام خریده،بابام این لباس رو برام خریده،بابام،بابام،بابام....مامان!توکوچه وقتی دوستامو می دیدم که دستشون تودست باباشون بود،اونقدر مظلومانه نگاشون می کردم که اونها ازخجالت دست همدیگرو رها می کردن .مامان !بعدازهشت سال چشم انتظاری بابا اومد...اما چه بابائی ....!یادتون رفته برای دیدنش چقدر ذوق داشتم ،تومدرسه به همه همکلاسیهام گفته بودم که بابام داره می آد...یادتون رفته با اون سن کمی که داشتم اونقدرعقلم رسیده بود که به بچه هایی که باباندارن چیزی نگم .مامان بابا اومد ...!امابااومدنش(مکث)

زهرا:بااومدنش چی ...؟چی می خوای بگی ؟بگو توکه هرجی دلت خواست گفتی ...بگو

سلما:چند سال پیش موقع کنکوریادتون رفته،شب وروزم شده بود درس خوندن،خواب وخوراک نداشتم تااینکه تونستم دانشگاه قبول بشم،ولی می دونید همکلاسیهام چی پشت سرم می گفتند(باتمسخر)فرزنده جانبازه..سهمیه دارند دیگه،باپارتی بازی دانشگاه قبول میشن،بعدازاون هم هرجادلشون بخوان،بهشون کار می دن...مامان...!اون موقع به خاطرهمین موضوع هررزوداخل دانشگاه احساس حقارت می کردم،حالا می خواین این باربخاطر بابا سیامک روازدست بدم.

زهرا:می فهمی چی دارم میگی !(بابغض وگریه )کوچیک که بودی ،سعی کردم اولین کلمه ای که اززبونت درمی آد"بابا"باشه چون می خواستم ازهمون کودکی اسم "بابا"تودلت جابگیره،تاروزی که پدرت ازاسارت میاد،احساس غریبگی نکنی .هرشب عکسش رونشونت می دادم تا شاید،توخواب اونوببینی،اون موقع چه خیال می کردم (باآهی ازته دل )حالاچی شد؟(می گرید)

سلما:(گریان)من دیگه چی کار کنم،می خواین آینده من بخاطر بابا تباه بشه،تاحالا هرکی مارومسخره کرده بس نبود ،می خواین ازاین به بعد خانوادهٔ سیامک هم منو مسخره کنن.

(زهرا عصبانی میشه وبه سمت سلما میره ودستهاش روبلند می کنه که سلماروبزنه،ناگهان حاج صادق سر میرسه وبه سمت آنها میره وزهرادستهاشو پایین می آره وبه سمت آشپزخونه میره وسلما به سمت درب خروجی)....

ادامه نمایشنامه در آینده در  این وب انتشار میابد...

عکس زیر قسمتی از نمایش تئاتر سلما و اجرای خوب دوست عزیزم عبدالله بهادری در نقش حاج صادق...


۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۱۴:۲۸
عباس روحی دهبنه

کتاب شب خیس نوشته عبای روحی دهبنه به تایید معاونت هماهنگ کننده رسیده و قراره توسط بنیاد حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس کشور بچاپ میرسد...




دریا طوفانی بود و من در امواج پرتلاطمش گیر افتاده بودم. هرچه دست  و پا می زدم فایده ای نداشت. داشتم دو دستی خودمو به عزراییل تحویل می دادم.

بهنام و میلاد رو می دیدم لب ساحل همراه با مردمی که دور و برشون بودند، فقط نگاهم می کردند، انگارنه انگار که دارم غرق می شم. کسی توجه به التماسهای من نمی کرد، دیگه طاقت دست  و پازدن رو نداشتم، یکی از موجها با قدرتی که داشت منو با خودش زیر آب برد. همه جا سفید بود !سفید، سفید. آنقدرکه چشام طاقت دیدنش رو نداشت...


- آقا تموم شد!  بریم کیش. اتفاقا با ماشین بیشتر حال میده،  تو مسیر جاهای دیدنی زیادی داره.

 ... تصمیم خودمون رو گرفتیم. قرارشد، یک روز قبل از حرکت ماشین رو ببرم پیش مکانیک، چک کنه تا تو مسیر خیالمون راحت باشه.

فردای اون روز نزدیک خونمون، مصطفی رو دیدم. ازبچگی تو یک کوچه با هم بودیم، ولی هرچه سن بالاترمی رفت  خلقیاتمون با هم جور در نمی اومد، اون بچه بسیجی و پایگاهی بود و من اصلا حوصله این کارها  رو نداشتم. ولی سلام  و علیکی با هم داشتیم.

به خودم گفتم، کمی سر به سرش بذارم  کنارش ترمز کردم  و گفتم:....


داییم وقتی توضیح می داد، تو دلم داشتم از خوشحالی بال درمی آوردم همه چیز کاملا داشت طبق اون چیزی که من میخواستم  پیش می رفت  و بهترین وقت برای  پیاده کردن نقشه ام بود، سریع گفتم:

- برای اینکه خاطر شما  رو خیلی می خوام، به یک شرط قبول می کنم.

با لبخندی روی  لب گفت:

- چه شرطی؟

- فردا قراره  این هیئت به سمت منطقه حرکت کنه،  شما هم  با ما بیاین!

هوای اتاق اونقدرگرم نبود،  ولی پیشونیش خیس عرق شد. سرش رو پایین آورد و گفت:

- آآآآخه...!

- آخه چی؟  اگه به نظرشما اونجا خیلی خوبه،  چرا شما نمیاین؟ به قول پدر برای شما که کلی خاطره از اونجا دارین، باید جالب تر باشه  بعد از حدود بیست  و  یک سال خاطرات گذشتتون رو زنده کنین.

از سرجاش بلند شد  و گفت:

- بیا بریم خونمون،  می خوام یه رازی  رو برات بگم.

باتعجب پرسیدم:

- راز...!چه رازی؟!...




حدود هشت سال از اولین روزی که با او رفیق شدم گذشته بود، وقت سربازی رفتن من بود. اواخر سال"پنجاه و شش" تو اوج انقلاب من به سربازی رفتم. مجبور بودم از علی جدا شم بعداز آموزشی برای ادامه خدمتم به تهران رفتم. اون موقع، تهران همیشه تظاهرات می شد و ما رو مجبورمی کردن جلوی مردم رو بگیریم و حتی به اونها تیراندازی کنیم. یه روز تو همین گیرودار تصمیم به فرار گرفتم، طاقت نداشتم اون صحنه ها  رو ببینم. روز موعود با هر کلکی بود توشلوغی از معرکه در رفتم. از ترس نمی دونستم چکار کنم، میدونستم اگه منو دستگیر کنند جا به جا حکم تیرم صادر میشه.  درحالیکه اسلحه در دستم بود حیرون و  ویرون تو

کوچه پس کوچه ها پرسه می زدم،  یهو صدایی شنیدم که می گفت:

- سرکار، سرکار بیا...  بیا این طرف.

برگشتم، دیدم یه جوونی از گوشه  در نیمه باز گاراژ، منو صدا میزنه. سریع برگشتم، رفتم داخل گاراژ. هفت،هشت نفری اونجا بودن، ترسم بیشتر شد. پیرمردی که همراه اونها بود،رو به من کرد  و گفت:

- نترس جوون، کاری باهات نداریم معلومه که فرارکردی .

عرق صورتم رو با سرآستینم گرفتم و با صدای لرزان گفتم :

آ...آ... آره.....

ادامه این داستان در کتاب شب خیس...






۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۲۹
عباس روحی دهبنه

چند ماهی از سال شصد و یک نگذشته بود ومن چهارده سال بیشتر نداشتم،که تصمیم گرفتم به صورت مخفیانه به جبهه بروم،پس از امتحانات شهریور(تجدیدی)به همراه جمعی از برادران مسعود بابایی نژاد،شهیدان محمود و محمد نیکنام،شهید هوشنگ کردی،شهید اسماعیل شعبانی و رضا کوچک نیا عازم منطقه سه و طی دو روز آموزش،ما را به تهران اعزام کردند و از آنجا نیز به ایستگاه قطار بردند.

از آنجایی که من بدون اجازه خانواده آمده بودم،خانوادم خیلس دنبالم گشتند،به همین خاطر پدرم که معلوم نبود از کجا متوجه شده بود،خود را به تهران رسانید و درست چند دقیقه مانده به حرکت قطار یک آن دیدم اطلاعات راه آهن  با بلند گو صدا میزند:

(وحید رزاقی به اطلاعات،وحید رزاقی به اطلاعات...)

بچه ها جریان را فهمیدند و به من خبر دادند:

وحید پدرت آمده و بعد هرکدام به یک طرف فرار کردند،چند نفر به داخل توالت قطار و چند نفر به زیر تخت قطار،من هم رفتم زیر تخت قطار،حالا بیا و ببین چه حالی دارم و چقدر ناراحتم از اینکه پدرم مرا ببیند و مرا به خانه برگرداند.

خلاصه،چیزهای عجیبی در آن چند دقیقه گذشت که من سرم را از زیر تخت بلند کرده و آهسته در داخل قطار ایستادم،به محض ایستادن پدرم مرا از پشت پنجره  دید و گفت:

یاالله بیا بیرون...

گزیده ای از کتاب ترکش داغ
۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۱۰:۱۸
عباس روحی دهبنه

رشت - مراسم رونمایی از دست نوشته های سردار شهید وحید رزاقی که در قالب کتابی تحت عنوان ˈترکش داغˈ به زیور طبع آراسته شده، برگزار شد.

به گزارش خبرنگار ایرنا: در این مراسم که عصر روز چهارشنبه در لنگرود برگزار شد، سردار مرتضی قربانی رییس سازمان موزه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس بیان داشت: جنگ تحمیلی عراق علیه ایران در حقیقت نبرد بین نور و تاریکی بود.

وی ادامه داد: رزمندگان ایران اسلامی با تکیه بر ولایت فقیه توانستندبر تاریکی غلبه کرده و پیروز شوند.

سردار هامون محمدی فرمانده سپاه قدس گیلان نیز در این مراسم با یادآوری خاطراتی از سردار رزاقی گفت: انقلاب اسلامی نهالی بود که با خون شهدایی چون رزاقی آبیاری شد و اینک به درختی تنومند تبدیل شده است.

وی اضافه کرد: نسل جوان وظیفه دارند با پیروی از ولایت فقیه و الگو قراردادن زندگی شهیدان والامقام، از آرمانهای انقلاب پاسداری کنند.

دست نوشته های شهید وحید رزاقی به اهتمام و کوشش عباس روحی دهبنه جمع اوری و در قالب کتابی تحت عنوان ترکش داغ منتشر شده است.

سردار وحید رزاقی در سال 1347 در کومله لنگرود به دنیا آمد و در ششم مردادماه سال 1367 در عملیات غدیر در منطقه شلمچه به شهادت رسید.

سردار شهید رزاقی هنگام شهادت جانشین گردان حمزه سیدالشهدا لشگر قدس گیلان بود.ک/3
۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۲ ، ۰۹:۳۶
عباس روحی دهبنه